خرید بک لینک

141 1 1 در تفسیر نمونه

در زیر 14 اعجاز علمی قرآن در تفسیر نمونه تقدیم می گردد.

مقدمه

اعجاز علمي از مهمترين ابعاد اعجاز قرآن در عصر حاضر است. تفسير ارزشمند «نمونه» نوشته مرجع عاليقدر حضرت آيت الله العظمي مكارم شيرازي و همکاران از جمله تفاسيري است كه نسبت به اعجاز علمي قرآن كريم رويكردي مثبت و متعادل دارد. شيوه اين تفسير استخدام علوم در فهم، تفسير و بيان اعجاز علمي قرآن است و تلاش کرده است تا از علوم قطعي در اين راستا استفاده کند نه اینکه نظريههاي اثبات نشده را بر قرآن تحميل نماید.

مؤلف محترم در تفسير آيه شريفه uf029ذلِكَ الْكِتَابُ لاَرَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَuf028 (بقره/ 2) مينويسد: «جالب اينكه گذشت زمان نه تنها طراوت قرآن را نمي كاهد، بلكه با پيشرفت علوم و برداشته شدن پرده از روي اسرار كائنات، حقائق قرآن روشنتر مي گردد و هر قدر علم به سوي تكامل پيش مي رود، درخشش اين آيات بيشتر مي شود. اين يك ادعا نيست، واقعيتي است كه به خواست خدا در لابهلاي همين كتاب تفسير به آن پي خواهيم برد» (مکارم شیرازی، تفسير نمونه، 1/ 66).

همچنين ذیل تفسير آيه 89 از سوره مبارکه اسراء مينويسد:

«اين آيه در واقع، بيان يكي از جنبه هاي اعجاز قرآن يعني جامعيت آن است. به راستي اين تنوع محتويات قرآن، آن هم از انساني درس نخوانده عجيب است؛ چرا كه در اين كتاب آسماني، هم دلايل متين عقلي با ريزه كاريهاي مخصوصش در زمينه عقاید آمده و هم بيان احكام متين و استوار بر اساس نيازمنديهاي بشر در همه زمينه ها. هم بحثهاي تاريخي قرآن در نوع خود بينظير، هيجان انگيز، بيدارگر، دلچسب، تكان دهنده و خالي از هر گونه خرافه است و هم مباحث اخلاقيش كه با دلهاي آماده همان كار را مي كند كه باران بهار با زمينهاي مرده! مسائل علمي كه در قرآن مطرح شده، پرده از روي حقايقي بر مي دارد كه حداقل در آن زمان براي هيچ دانشمندی شناخته نشده بود» (همان، 12/ 276).

همچنين در جاي ديگر تفسير نمونه بیان میدارد: «مي دانيم قرآن يك كتاب علوم طبيعي نيست، بلكه يك كتاب انسانسازي است و بنابراين، نبايد انتظار داشت كه جزئيات اين علوم از قبيل مسائل مربوط به تكامل، تشريح، جنين شناسي، گياه شناسي و مانند آن در قرآن مطرح شود، ولي اين مانع از آن نخواهد بود كه به تناسب بحثهاي تربيتي اشارة كوتاهي به قسمتهايي از اين علوم در قرآن بشود» (همان، 11/ 81).

با توجه به اين رويكرد، به بررسی موارد چهاردهگانهاي از اعجاز علمی که در اين تفسير آمده، پرداخته شده است.

1ـ تزيين آسمان با ستارگان

إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاء الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِuf028 (الصافات / 6)؛ «در حقيقت، ما آسمان نزديك را با زيور سيّارات آراستيم».

نكتة علمي

خداي متعال در آيه فوق مي فرمايد: «آسمان پایين را با كواكب تزيين كرديم»، در حالي كه فرضيه اي كه در آن زمان بر افكار و دانشمندان حاكم بود مي گفت فقط آسمان بالا (آسمان هشتم طبق فرضيه بطلميوس) آسمان ستارگان ثوابت است.

ولي چنان كه مي دانيم، بطلان اين فرضيه اثبات شده و عدم پيروي قــرآن از فرضية نادرست مشهور آن زمان، خود معجزه زندهاي از اين كتاب آسماني است (همان، 19/17).

نكته جالب ديگر اينكه از نظر علم امروز مسلم است كه چشمك زدن زيباي ستارگان به خاطر قشر هوايي است كه اطراف زمين را فرا گرفته و آنها را به اين كار وا مي دارد و اين با تعبير «السماء الدنيا»؛ (آسمان پايين) بسيار مناسب است، اما در بيرون جو زمين، ستارگان حالت زیبای چشمک زنی را ندارند.

2ـ جايگاه و مسير مشخص ستارگان

فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَّوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌuf028 (واقعه/ 75 و 76)؛ «و به جايگاه ستارگان، سوگند ياد مى كنم! و مسلماً، آن سوگند بزرگى است، اگر (بر فرض) بدانيد!».

نكتة علمي

امروزه براي ما روشن شده است كه ستارگان آسمان هر كدام جايگاه مشخصي دارد و مســير و مدار آنها كه طبق قانون جاذبه و دافعه تعيين مي شود، بسيار دقيق و حساب شده است. سرعت سير هر كدام از آنها با برنامه معيني انجام مي پذيرد. اين مسأله گرچه در كرات دور دست دقيقاً قابل محاسبه نيست، اما در منظومه شمسي كه خانواده ستارگان نزديك به ما را تشكيل مي دهد، دقيقاً مورد بررسي قرار گرفته و نظام مدارات آنها به قدري دقيق و حساب شده است كه انسان را به شگفتي وا مي دارد.

هنگامي كه به اين نكته توجه كنيم كه طبق گواهي دانشمندان تنها در كهكشان ما حدود يك هزار ميليون ستاره وجود دارد و در جهان، كهكشانهاي زيادي موجود است كه هر كدام مسير خاصي دارد، به اهميت اين سوگند قرآن بیشتر پی میبریم.

همچنين دانشمندان فلكي معتقدند اين ستارگان كه تعداد آنها بیش از ميلياردها عدد است، فقط قسمتي از آنها را با چشم غيرمسلح مي توان ديد و قسمت بسيار بيشتري را جز با تلسكوبها نميتوان ديد. حتی قسمتي از آنها با تلسكوب هم دیدهشدنی نيست، بلکه فقط با وسائل خاصي مي توان از آنها عكسبرداري كرد و همه اينها در مدار مخصوص خود شناورند و هيچ احتمال نیز وجود ندارد كه يكي از آنها در حوزة جاذبه ستاره ديگري قرار گيرد يا با ستاره ديگری تصادف كند. در واقع، چنين تصادفي همانند اين است كه فرض كنيم يك كشتي اقيانوس پيما در درياي مديترانه با كشتي ديگري در اقيانوس كبير تصادف كند، در حالي كه هر دو كشتي به يكسو و با سرعت واحدي در حركتند. چنين احتمالي اگر محال نباشد، لااقل بعيد است. با توجه به اين اكتشافات علمي از وضع ستارگان اهميت سوگند بالا بیشتر روشن مي گردد؛ از اینرو، آيه بعد مي افزايد: uf029وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَوْ تَعْلَمُونَ عَظِيمٌuf028 (واقعه/ 76)؛ «و مسلماً، آن سوگند بزرگى است، اگر (بر فرض) بدانيد!». این آیه به خوبي گواهي مي دهد كه علم و دانش بشر در آن زمان اين حقيقت را به طور كامل درك نكرده بود و اين خود كه در عصري كه شايد هنوز عده اي مي پنداشتند ستارگان ميخهاي نقره اي هستند كه بر سقف آسمان كوبيده شده اند، يك اعجاز علمي قرآن به شمار مي رود. يك چنين بياني، آن هم در محيطي كه به حق محيط جهل و ناداني بود، محال است از يك انسان عادي صادر شود (همان، 23/ 265).

3ـ حركت دوراني و جرياني خورشيد

وَالشَّمْسُ تَجْرِي لِمُسْتَقَرٍّ لَّهَا ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ لَا الشَّمْسُ يَنبَغِي لَهَا أَن تُدْرِكَ الْقَمَرَ وَلَااللَّيْلُ سَابِقُ النَّهَارِوَكُلٌّ فِي فَلَكٍ يَسْبَحُونَuf028 (يس/ 38ـ40)؛ «و خورشيد كه تا قرارگاهش روان است؛ اين اندازه گيرى (خداى) شكست ناپذير داناست * و ماه را برايش منزلگاه هايى قرار داديم، تا اين كه هم چون شاخك ديرينه [قوسى شكلِ زرد رنگ ] برگردد * نه خورشيد برايش سزاوار است كه ماه را دريابد، و نه شب بر روز پيشى گيرنده است؛ در حالى كه هريك در مدارى شناورند».

نكتة علمي

آن روز كه اين آيات نازل شد، فرضيه هيأت بطلميوس با قدرت هر چه تمام بر محافل علمي حاكم بود. طبق اين فرضيه، اجرام آسماني به خودي خود گردشي نداشتند، بلكه در دل افلاك كه اجسامي بلورين و همچون طبقات پوست پياز روي هم متراكم بودند، ميخكوب شده بودند و حركت آنها تابع حركت افلاكشان بود؛ بنابراين، در آن روز نه شناور بودن خورشيد مفهومي داشت و نه حركت طولي و جرياني آن، اما بعد از فرو ريختن پايه هاي فرضية بطلميوس در پرتو كشفيات قرون اخير و آزاد شدن اجرام آسماني از قيد و بند افلاك بلورين، اين نظريه قوت گرفت كه خورشيد در مركز منظومه شمسي ثابت و بي حركت است و تمام منظومه شمسي پروانه وار به گرد آن مي چرخند. در اينجا باز مفهوم تعبيرات آيات فوق كه حركت طولي و دوراني را به خورشيد نسبت مي داد، روشن نبود تا اينكه باز علـم به پيشرفت خود ادامـه داد و حركتهایی براي خـورشيد ثابت شد حرکتهایی از قبیل:

1ـ حركت وضعي آن به دور خودش؛

2ـ حركت طولي آن همراه منظومه شمسي به سوي نقطه مشخصي از آسمان؛

3ـ حركت دوراني آن همراه مجموعه كهكشاني كه جزیي از آن است.

و بدين ترتيب، يك معجزه ديگر علمي برای قرآن به اثبات رسيد.

براي روشنتر شدن اين مسأله، قسمتي از بحثي را كه در يكي از دايرةالمعارفها پيرامون حركت خورشيد آمده است، در اينجا مي آوريم.

خورشيد داراي حركات ظاهري (حركت يومي و حركت ساليانه) و حركات واقعي است. خورشيد در حركت يومي و حركت ظاهري كره آسمان شركت دارد. در نيمكره ما از مشرق طلوع مي كند، در طرف جنوب از نصف النهار محل مي گذرد و در مغرب غروب مي نماید. عبور آن از نصف النهار (ظهر حقيقي) را مشخص مي سازد. خورشيد، حركت (ظاهري) ساليانه اي به دور زمين نيز دارد كه هر روز آن را نزدیک يك درجه از مغرب به طرف مشرق مي برد. در اين حركت، خورشيد سالي يكبار از مقابل برجها مي گذرد. مدار اين حركت در صفحه دائرة البروج واقع است. اين حركت در تاريخ نجوم اهميت فراوان داشته است، اعتدالين و انقلاب و ميل كلي مربوط به آن، و سال شمسي مبتني بر آن است.

علاوه بر اين، حركات ظاهري حركت دوراني كهكشان، خورشيد را با سرعت حدود يك ميليون و يكصد و سي هزار كيلومتر در ساعت در فضا مي گرداند، اما در داخل كهكشان ثابت نيست بلكه با سرعتي قريب هفتاد و دو هزار و چهارصد كيلومتر در ساعت! به جانب صورت فلكي حركت مي كند و اينكه ما از اين حركت سريع خورشيد در فضا بي خبريم، به سبب دوري اجرام فلكي است كه مأخذ تشخيص اين حركت وضعي خاص نيز هست. دوره حرکت وضعي خورشيد در استواي آن حدود بيست و پنج شبانه روز ميباشد (همان، 18/ 388).

بررسي

درباره انطباق حرکتهاي خورشيد با آيات مورد بحث، تذکر چند نکته لازم است:

نکته اول ـ سه احتمال در کلمه «مستقر» وجود دارد؛ مصدر ميمي اسم مکان و اسم زمان. همچنين چند احتمال در معناي لام در «لمستقر» وجود دارد؛ به معني «الي»، «في» و به معنی غایت. همچنين در مورد کلمه «جريان» چهار احتمال وجود دارد؛ حرکت انتقالي طولي، حرکت وضعي، ادامه حيات زماني و حرکت دروني خورشيد.

با ترکیب اين احتمالات با يکديگر 36 احتمال در معناي آيه متصور است که ممکن است همه اين احتمالات مراد آيه باشد.

پس اين احتمال هم وجود دارد که جريان (حرکت) ديگري هم براي خورشيد وجود داشته باشد که هنوز کشف نشده باشد و آن هم مراد باشد؛ از اينرو، نميتوان به طور قطعي گفت که مقصود آيه يکي از اين احتمالات است و دیگر احتمالات شناخته شده يا کشف نشده را نفی کرد. البته ظاهر آيات 37ـ40 سوره يس، همان معناي حرکت دوراني خورشيد در يک مدار ثابت است که با واژه «يسبحون» در ذيل آيه تأييد ميشود.

نکته دوم ـ حرکت انتقالي خورشيد به طرف يک مکان نامعلوم را ميتوان از کلمه «لمستقر» استفاده کرد، اما تعيين اين مکان (ستاره وگا يا...) يا تحميل آن بر آيه قرآن صحيح به نظر نميرسد؛ چرا که تعيين قطعي اين مکان مشخص نيست؛ لذا نميتوان مکانهاي حدسي را به قرآن نسبت داد.

نکته سوم ـ اشارات صريح قرآن به حرکت خورشيد ـ هر کدام از معاني حرکت و جريان را که در نظر بگيريم ـ از مطالب علمي قرآن و نوعي رازگويي است؛ چون قرآن کريم در زماني سخن از مدار (فلک) خورشيد و جريان و حرکت واقعي آن گفته که هيأت بطلميوسي فقط همين حرکت کاذب را به رسميت ميشناخت و اين مطلب، عظمت علمي قرآن و آورنده آن، یعنی پيامبر اکرم9 را نشان ميدهد.

نکته چهارم ـ در مورد اينکه آيا اين اشارات علـمي قـــرآن اعجاز علمـي آن را اثبات ميکند يا خير، ميتوان تفصيل قایل شد؛ بدین معنی که بگویيم بخشي از اين حرکتها قبلاً توسط کتاب مقدس گزارش نشده بود، بلکه توسط قرآن و بر خلاف هيأت بطلميوسي بيان شده است، پس اعجاز علمي قرآن است. آنچه کتاب مقدس از آن خبر داده، همان جملهاي است که ميگويد: و «خورشيد» مثل پهلوان از دويدن در ميدان شادي ميکند» (کتاب مقدس، کتاب مزامير، 19/ 5). از اين جمله فقط حرکت انتقالي دوراني خورشيد استفاده ميشود؛ چون پهلوانان در ميادين به طرف جلو و به صورت دوراني ميدوند.

اما حرکتهاي ديگر مثل حرکت انتقالي طولي، حرکت وضعی، حرکت زماني و حرکت دوراني خورشيد از ابتکارات قرآن است که اعجاز علمي آن را ثابت ميکند (رضایی اصفهانی، پژوهشی دراعجاز علمی قرآن، 1/ 169).

4ـ حرکت زمين

وَتَرَى الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ صُنْعَ اللَّهِ الَّذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْءٍ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَuf028 (نمل/ 88)؛ «كوهها را مي بيني و آنها را ساكن و جامد مي پنداري، در حالي كه مانند ابر در حركتند. اين صنع و آفرينش خداوندي است كه همه چيز را متقن آفريده است. او از كارهايي كه شما انجام مي دهيد، آگاه است».

نكتة علمي

قرآن در اين آيه به مسأله مبدأ و معاد و نشانه هاي قدرت و عظمت خداوند در عالم هستي و همچنين حوادث رستاخيز پرداخته است.

بسياري از مفسران معتقدند این آيه به حوادث آستانه رستاخيز اشاره دارد؛ چرا كه مي دانيم در پايان اين جهان و آغاز جهان ديگر، زلزله ها، انفجارها و دگرگونيهاي عظيم واقع مي شود و كوهها از هم متلاشي مي گردند. اين نكته در بسياري از سوره هاي آخر قرآن صريحاً آمده است. قرار گرفتن اين آيه در ميان آيات رستاخيز، دليل و گواه اين تفسير است، ولي قراین فراواني در آيه وجود دارد كه تفسير ديگري را تأييد مي كند و آن اينكه آيه فوق از قبيل آيات توحيد و نشانه هاي عظمت خداوند در همين دنياست و به حركت كره زمين كه براي ما محسوس نيست، اشاره مي كند. در توضيح این تفسیر، مطالب زیر جالب توجه است:

1 . آيه مي گويد: گمان مي كني كوهها جامد و ساكنند، در حالي كه همچون ابر در حركتند. معلوم است اين تعبير با حوادث آغاز رستاخيز سازگار نيست؛ چرا كه اين حوادث به قدري آشكار است كه به تعبير قرآن از مشاهده آنها مادران كودكان شيرخوار خود را فراموش مي كنند و زنان باردار سقط جنين مي نمايند و مردم از شدت وحشت همچون مستانند، در حالي كه مست نيستند.

2 . تشبيه به حركت ابرها متناسب حركات يكنواخت و نرم و بدون سر و صداست نه انفجارهاي عظيمي كه صداي رعدآسايش، گوشها را كر مي كند.

3 . تعبير بالا نشان مي دهد، در عين اينكه كوهها ظاهراً ساكنند، در واقع، در همان حال به سرعت حركت مي كنند؛ يعني آیه دو حالت از يك شيء را در آن واحد بيان مي كند.

.4 تعبير به اتقان كه به معني منظم ساختن و محكم نمودن است نيز تناسب با زمان برقراري نظام جهان دارد، نه زماني كه اين نظام فرو مي ريزد و متلاشي و ويران مي گردد.

5. جمله uf029إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَuf028 مخصوصاً با توجه به اينكه «تفعلون» فعل مضارع است، نشان مي دهد كه مربوط به اين دنياست؛ چرا كه مي گويد: او از اعمالي كه شما در حال و آينده انجام مي دهيد با خبر است؛ لذا اگر مربوط به پايان اين جهان بود، مي بايست گفته شود «ما فعلتـم» (كاري كه انجام داديد). از مجموع اين قراین دقيقاً چنين استفاده مي شود كه اين آيه يكي ديگر از عجایب آفرينش را بيان مي كند.

نتيجه اي كه از تفسير آيه مي گيريم، اين است كه اين كوهها كه ما آنها را ساكن مي پنداريم، با سرعت زياد در حركتند. مسلّماً حركت كوهها بدون حركت زمينهاي ديگر كه به آنها متصل است، معني ندارد و به اين ترتيب معني آيه چنين مي شود كه زمين با سرعت حركت مي كند، همچون حركت ابرها. طبق محاسبات دانشمندان امروز سرعت سير حركت زمين به دور خود نزديك به 30 كيلومتر در هر دقيقه است و سرعت سير آن در حركت انتقالي به دور آفتاب از اين هم بيشتر است.

اینکه چرا قرآن كوهها را مركز بحث قرار داده، شايد بدين جهت است كه كوهها از نظر سنگيني و وزن و پا بر جایي ضرب المثلاند و براي تشريح قدرت خداوند نمونه خوبی هستند؛ زیرا آنجا كه كوهها با اين عظمت و سنگيني به فرمان خدا (همراه زمين) حركت كنند، قدرت او بر هر چيز به ثبوت مي رسد. به هر حال، آيه مورد نظر از معجزات علمي قرآن است؛ زيرا مي دانيم نخستين دانشمنداني كه حركت كره زمين را كشف كردند، گاليله ايتاليایي و كپرنيك لهستاني بودند كه در اواخر قرن 16 و اوائل قرن 17 م. اين عقيده را برملا کردند، هر چند ارباب كليسا به شدت آنها را محكوم كرده، تحت فشار گذاشتند. با این حال میبینیم که قرآن مجيد حدود يكهزار سال قبل از آن دو، پرده از روي اين حقيقت برداشت و حركت زمين را به صورت فوق به عنوان يك نشانه توحيد مطرح ساخت (همان، 15/ 563).

بررسي

در مورد حرکت زمين چند نکته لازم است که بيان شود.

نکته اول ـ به طور کلي ميتوان نتيجه گرفت که حرکت زمين اجمالاً مورد پذيرش قرآن کريم بوده است؛ هر چند اين آيات به حرکتهاي متفاوت زمين اشاره ميکند و تنها يک حرکت خاص را در نظر ندارد.

نکته دوم ـ تعبيرات قرآن و اشارات علمي آن به حرکت زمين، بر خلاف هيأت بطلميوسي حاکم بر فضاي علمي زمان نزول قرآن است؛ چرا که در هيأت بطلميوسي زمين را ساکن و مرکز جهان ميدانستند، اما قرآن سخن از حرکت آن گفته است و اين يکي از مطالب علمي حق و صادق قرآن بود که حدود 9 قرن بعد از نزول آن توسط امثال کپرنيک به اثبات رسيد و اين گونه عظمت قرآن و پيامبر9 را اثبات میکند.

نکته سوم ـ خبر دادن قرآن از حرکت زمين، هر چند که عظمت قرآن را ميرساند، اعجاز علمي قرآن به شمار نمیرود؛ چرا که افرادي مثل فيثاغورث، فلوته خوس، ارشميدس، استرخوس ساموسي و کليانتوس آسوسي قبل از بطلميوس قایل به حرکت زمين شده بودند. پس قبل از اسلام دو ديدگاه در محافل علمي جهان در مورد حرکت و سکون زمين بوده است که ديدگاه حاکم و مشهور همان سکون زمين يعني نظريه بطلميوس بود و ديدگاه مغلوب همان حرکت زمين بود.

اعجاز علمي قرآن وقتي ثابت است که قرآن نظريهاي را ابراز کند و کسي نتواند مثل و مانند آن را به صورت عادي بياورد، در حالي که نظرية حرکت زمين قبل از قرآن آورده شده بود، ولي مشهور نبود؛ هر چند اين مطلب ضرري به عظمت قرآن نميزند چرا که قرآن در عصري که مشهور دانشمندان مقهور نظريه سکون زمين بطلميوس بودند، شجاعانه و با صراحت بر خلاف آن سخن گفت و مطالب علمي حق و صادقي را به جهان عرضه کرد که قرنها بعد به صورت قطعي به اثبات رسيد (رضایی اصفهانی، پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، 1/ 185).

5 ـ قانون جاذبه

اللّهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوي عَلَى الْعَرْشِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لأَجَلٍ مُّسَمًّى يُدَبِّرُ الأَمْرَ يُفَصِّلُ الآيَاتِ لَعَلَّكُم بِلِقَاء رَبِّكُمْ تُوقِنُونَuf028 (رعد/ 2)؛ «خدا كسى است كه آسمان ها را، بدون ستون هايى كه آنها را ببينيد، برافراشت؛ سپس بر تخت (جهان دارى) تسلّط يافت؛ و خورشيد و ماه را رام ساخت هر كدام تا سرآمد معيّنى روان اند. كارها را تدبير مى كند؛ آيات (و نشانه هاى خود) را شرح مى دهد؛ تا شايد شما به ملاقات پروردگارتان يقين پيدا كنيد».

نکته علمي

اين آيه با توجه به حديثي كه در تفسير آن وارد شده است، پرده از روي يك حقيقت علمي برداشته كه در زمان نزول آيات بر كسي آشكار نبود؛ چرا كه در آن زمان گمان ميكردند آسمانها به صورت كراتي تو در تو همانند طبقات پياز روي هم قرار دارند و چنين كراتي طبعاً هيچ كدام معلّق و بي ستون نیست، بلكه هر كدام بر ديگري تكيه دارد، ولي حدود هزار سال بعد از نزول اين آيات، علم و دانش بشر به اينجا رسيد كه افلاك پوست پيازي، به كلي موهوم است و آنچه واقعيت دارد، اين است كه كرات آسمان هر كدام در مدار و جايگاه خود معلّق و ثابتند بي آنكه تكيهگاهي داشته باشند و تنها چيزي كه آنها را در جاي خود ثابت مي دارد، تعادل قوة جاذبه و دافعه است كه يكي با جرم اين كرات ارتباط دارد و ديگري به حركت آنها. اين تعادل جاذبه و دافعه به صورت يك ستون نامریي، كرات آسمان را در جاي خود نگه داشته است.

حديثي كه از امير مؤمنان علي7 در اين زمينه نقل شده، بسيار جالب است. طبق اين حديث امام فرمود: «هذه النجوم التي في السماء مدائن مثل المدائن التي في الارض مربوطة كل مدينة الي عمود من نور؛ اين ستارگاني كه در آسمانند، شهرهایي هستند همچون شهرهاي روي زمين كه هر شهري با شهر ديگر (هر ستاره اي با ستاره ديگر) با ستونـــي از نور مربوط است» (مجلسی، بحارالانوار، 55/ 91).

آيا تعبيري روشنتر و رساتر از ستون نامریي يا ستوني از نور در افق ادبيات آن روز براي ذكر امواج جاذبه و تعادل آن با نيروي دافعه پيدا مي شد؟ سپس مي فرمايد: خداوند بعد از آفرينش اين آسمانهاي بي ستون كه نشانه بارز عظمت و قدرت بي انتهاي اوست، بر عرش استيلا يافت؛ يعني حكومت عالم هستي را به دست گرفت (مکارم شیرازی، تفسير نمونه، 10/ 111). همچنين در تفسير نمونه ذيل آيه 10 سوره لقمان در باره نيروي جاذبه چنين آمده است:

عمد (بر وزن قمر) جمع عمود به معني ستون است و مقيد ساختن آن به «ترونها» دليل بر اين است كه آسمان ستونهاي مریي ندارد. مفهوم اين سخن آن است كه ستونهایي دارد، اما غير قابل رؤيت نيست. تعبيري که دراين آيه به کار رفته است، اشاره لطيفي است به قانون جاذبه و دافعه كه همچون ستوني بسيار نيرومند اما نامرئي، كرات آسماني را در جاي خود نگه داشته است.

در حديثى كه حسين بن خالد از امام على بن موسى الرضا7 نقل كرده، به اين معنى تصريح شده است. ایشان فرمودند: «سبحان اللَّه، اليس اللَّه يقول بِغَيْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها؟ قلت بلى، فقال: ثم عمد و لكن لا ترونها؛ منزه است خدا، آيا خداوند نمى فرمايد بدون ستونى كه آن را مشاهده كنيد؟ راوى مى گويد: عرض كردم: آرى، فرمود: پس ستونهايى هست ولى شما آن را نمى بينيد» (تفسیر القمی، 2/ 125.

به هر حال، جمله فوق يكي از معجزات علمي قرآن مجيد است (همان، 17/ 29).

بررسي

در مورد انطباق قانون جاذبه عمومي با آيات مورد بحث، تذکر چند نکته لازم است.

نکته اول ـ در تفسير «بغير عمد ترونها» به نيروي جاذبه دو نکته تأملبرانگیز است.

الف) آنکه کلمه «عمد» جمع است و به معني «ستونها» ميباشد. پس هر چند تفسير آن به نيروي جاذبه ممکن است، ولي امکان دارد که مقصود از ستونها چندين نيروي متفاوت باشد که يکي از آنها نيروي جاذبه است و چه بسا آیندگان با پیشرفت علم آن را کشف کنند. پس حصر عمد (ستونها) در نيروي جاذبه، صحيح به نظر نميرسد.

ب) «سماوات» در قرآن معاني متعددي دارد؛ مثل: جهت بالا، جوّ زمين، کرات آسماني، آسمانهاي معنوي، ستارگان، سيارات و... . در اينجا در صورتي تفسير آيه به نيروي جاذبه صحيح است که آسمان را به معناي «کرات آسماني» معنا کنيم.

اما با توجه به سياق آيه 10 سوره لقمان که در مورد نزول باران از آسمان سخن ميگويد و آسمانها را در مقابل زمين به کار ميبرد و در آيه 2 و 3 سوره رعد که به دنبال ذکر آسمانها از خورشيد و ماه و سپس زمين سخن ميگويد، معلوم ميشود که قدر متقين از آسمان در اين موارد، همان آسمان مادي يعني کرات آسماني يا طبقات جوّ زمين و... است.

نکته دوم ـ در مورد آيه 41 سوره فاطر نيز سه نکته تأملبرانگیز است.

يکي اينکه در اينجا هم بايد «آسمانها» را به معناي کرات آسماني فرض کنيم.

دوم اينکه نگهداري آسمان و زمين توسط خدا را به معناي نگهداري آنها توسط نيروي جاذبه معنا کنيم. آري، ممکن است که خداوند توسط وسايل و نيروهاي متعددي آسمانها و زمين را نگهدارد تا منحرف نشوند که نيروي جاذبه يکي از آنهاست نه تمام آنها. پس انحصار معناي آيه فوق در نيروي جاذبه صحيح نيست.

سوم اينکه اين آيه دو تفسير دارد و بر اساس يکي از آنها قابل انطباق با نيروي جاذبه است.

نتيجه آنكه احتمال دلالت آيات 10 سوره لقمان و آيه 2 سوره رعد بر نيروي جاذبه قوي است، ولي معناي آنها منحصر در نيروي جاذبه نيست، بلکه نيروي جاذبه يکي از مصاديق «عمد» (ستونها) میباشد. به هر حال، اين يک اشاره علمي قرآن به شمار ميآيد که با توجه به عدم اطلاع مردم و دانشمندان عصر نزول قرآن از نيروي جاذبه، عظمت قرآن کريم را در بيان اسرار علمي روشن ميسازد و ميتواند اعجاز علمي قرآن به شمار آيد (رضایی اصفهانی، پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، 1/ 155).

6ـ آماده شدن زمين براي زراعت به وسيله باران

فَلْيَنظُرِ الْإِنسَانُ إِلَى طَعَامِهِ أَنَّا صَبَبْنَا الْمَاء صَبًّا ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا فَأَنبَتْنَا فِيهَا حَبًّا وَعِنَبًا وَقَضْبًاuf028 (عبس/ 24ـ 28)؛ «و انسان بايد به غذايش نظر كند؛ كه ما آب را با بارشى فرو ريختيم؛ سپس زمين را كاملاً شكافتيم؛ و در آن دانه (ها) رويانديم؛ و (نيز) انگور و سبزى ».

نکته علمي

در آغاز، سطح زمين را قشر عظيمي از سنگها پوشانده بود. بارانهاي سيلابي پي در پي فرو باريدند و سنگها را شكافتند. ذرات آن را جدا كردند و در قسمتهاي گود زمين گستردند و به اين ترتيب تودة خاك قابل زراعت تشكيل شد و هم اكنون نيز سيلابها قسمتي از آنها را در خود حل كرده، به دريا مي ريزند. اما خاكهاي جديدي كه به وسيله برف و باران مجدداً تشكيل مي شود، جاي آن را مي گيرد وگرنه انسان گرفتار كمبود خاك زراعتي مي شد. به اين ترتيب آيه اشاره به يكي از معجزات علمي قرآن است كه نشان مي دهد اول بارانها فرو مي بارند و سپس زمينها شكافته مي شوند و آماده زراعت مي گردند. نه تنها در روزهاي نخست اين عمل صورت گرفته كه امروز نيز ادامه دارد (مکارم شیرازی، تفسير نمونه، 26/ 148).

7ـ زوجيت در گياهان

وَهُوَ الَّذِي مَدَّ الأَرْضَ وَجَعَلَ فِيهَا رَوَاسِيَ وَأَنْهَارًا وَمِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ جَعَلَ فِيهَا زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَuf028 (رعد/ 3)؛ «و او كسى است كه زمين را گسترانيد؛ و در آن [كوه هاى ] استوار و جوى ها قرار داد؛ و از همه محصولات، در آن، يك جفت دوتايى قرار داد؛ روز را به شب مى پوشاند؛ قطعاً در آن [ها] نشانه هايى است براى گروهى كه تفكّر مى كنند».

نکته علمی

عبارت uf029وَمِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ جَعَلَ فِيهَا زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِuf028 اشاره دارد به اينكه ميوه ها موجودات زنده اي هستند كه داراي نطفه هاي نر و ماده مي باشند كه از طريق تلقيح، بارور مي شوند.

اگر لينه، دانشمند و گياه شناس معروف سوئدي، در اواسط قرن 18 م. موفق به كشف اين مسأله شد كه زوجيت در جهان گياهان تقريباً يك قانون عمومي و همگاني است و گياهان نيز همچون حيوانات از طريق آميزش نطفه نر و ماده، بارور مي شوند و ميوه مي دهند، قرآن مجيد در يكهزار و صد سال قبل از آن، اين حقيقت را فاش ساخته است. اين خود يكي از معجزات علمي قرآن مجيد است كه بيانگر عظمت اين كتاب بزرگ آسماني مي باشد.

شكي نيست كه قبل از لينه بسياري از دانشمندان اجمالاً به نر و ماده بودن بعضي از گياهان پي برده بودند، حتي مردم عادي مي دانستند كه مثلاً اگر نخل را بر ندهند يعني از نطفه نر روي قسمتهاي ماده گياه نپاشند، ثمر نخواهد داد، اما هيچ كس به درستي نمي دانست كه اين يك قانون تقريبا همگاني است تا اينكه لينه موفق به كشف آن شد، ولي همان گونه كه گفتيم، قرآن قرنها قبل از وي، از آن پرده برداشته بود.

در قرآن مجيد آيات فراواني است كه پرده از روي يك سلسله اسرار علمي كه در آن زمان از چشم دانشمندان پنهان بوده، برداشته است كه اين خود نشانه اي از اعجاز و عظمت قرآن است و محققاني كه در باره اعجاز قرآن بحث كرده اند، غالباً به قسمتي از اين آيات اشاره نموده اند (همان، 10/ 119).

8 ـ رستاخيز انرژيها

الَّذِي جَعَلَ لَكُم مِّنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ نَارًا فَإِذَا أَنتُم مِّنْهُ تُوقِدُونَuf028 (يس/80)؛ «(همان) كسى كه براى شما از درخت سبز، آتشى قرار داد و شما در هنگام (نياز) از آن (آتش) مى افروزيد».

نکته علمي

نخستين تفسيري كه بسياري از مفسران براي اين آيه ذكر كرده اند و معني ساده و روشني است كه براي عموم مردم قابل فهم مي باشد، چنین است: در اعصار قديم در ميان عربها اين امر رایج بود كه براي آتش افروختن از چوب درختان مخصوصی به نام مرخ و عفار كه در بيابانهاي حجاز مي رویيد، استفاده ميكردند. مَرخ (بر وزن چرخ) و عَفار (بر وزن تبار) دو نوع چوب آتش زنه بود كه اولي را زير قرار مي دادند و دومي را روي آن مي زدند و مانند سنگ آتش زنه جرقه از آن توليد مي شد. در واقع، به جاي كبريت امروز، از آن استفاده ميكردند.

قرآن مي گويد: آن خدايي كه مي تواند از اين درختان سبز آتش بيرون بفرستد، قدرت دارد كه بر مردگان لباس حيات بپوشاند. آب و آتش دو چيز متضاد است. كسي كه مي تواند آنها را در كنار هم قرار دهد، اين قدرت را دارد كه حيات را در كنار مرگ و مرگ را در كنار حيات قرار دهد! آفرين بر آن هستي آفرين كه آتش را در دل آب و آب را در دل آتش نگاه مي دارد. مسلماً براي او پوشانيدن لباس زندگي بر اندام انسانهاي مرده كار مشكلي نيست.

اگر از اين معني، گام فراتر بگذاريم، به تفسير دقيقتري مي رسيم.

خاصيت آتش افروزي به وسيله چوب درختان، منحصر به چوبهاي مرخ و عفار نيست، بلكه اين خاصيت در همه درختان و تمام اجسام عالم وجود دارد؛ هر چند دو چوب مزبور بر اثر مواد و وضع مخصوصشان، آمادگي بيشتري براي اين كار دارند.

خلاصه اينكه تمام چوبهاي درختان اگر محكم به هم بخورند، جرقه مي دهند حتي چوب درختان سبز؛ به همين دليل، گاه آتش سوزيهاي وسيع و وحشتناكي در دل جنگلها روي مي دهد كه هيچ انساني عامل آن نیست، بلکه فقط وزش شديد بادها و طوفانهايي كه شاخه هاي درختان را محكم به هم میکوبد و از ميان آنها جرقه اي در ميان برگهاي خشك میافتد، سپس وزش باد به آن آتش دامن زده، عامل اصلي آتشسوزی میشود. اين همان جرقة الكتريسته است كه بر اثر اصطكاك و مالش آشكار مي گردد و همان آتشي است كه در دل همه ذرات موجودات جهان نهفته است و به هنگام اصطكاك و مالش خود را نشان مي دهد و از شجر اخضر نار مي آفريند! اين تفسير وسيعتري است كه چشم انداز جمع اضداد را در آفرينش گسترده تر مي كند و بقا را در فنا واضحتر نشان مي دهد.

در اينجا تفسير سومي است كه عميقتر است و به كمك دانشهاي امروز به آن دست يافته ايم كه ما نام آن را رستاخيز انرژيها گذارده ايم.

توضيح اينكه يكي از كارهاي مهم گياهان مسأله كربن گيري از هوا و ساختن سلولز نباتي است. سلولز همان جرم درختان است كه اجزای عمده، آن كربن، اكسيژن و ئيدروژن است.

اكنون ببينيم اين سلولز چگونه ساخته مي شود.

ياخته هاي درختان و گياهان، گاز كربن را از هوا گرفته و آن را تجزيه مي كند؛ اكسيژن آن را آزاد ساخته و كربن را در وجود خود نگه ميدارد و آن را با آب تركيب كرده و چوب درختان را از آن مي سازد. ولي مسأله مهم اين است كه طبق گواهي علوم طبيعي، هر تركيب شيميايي که انجام مي يابد يا بايد توأم با جذب انرژي خاصي باشد يا با آزاد كردن آن. بنابراين، هنگامي كه درختان به عمل كربن گيري مشغولند، طبق اين قانون احتياج به وجود يك انرژي دارند و در اينجا از گرما و نور آفتاب به عنوان يك انرژي فعال استفاده مي كنند. به اين ترتيب، به هنگام تشكيل چوبهاي درختان، مقداري از انرژي آفتاب نيز در دل آنها ذخيره مي شود و به هنگامي كه چوبها را به اصطلاح مي سوزانيم، همان انرژي ذخيره شده آفتاب آزاد مي گردد؛ زيرا بار ديگر كربن با اكسيژن هوا تركيب شده و گاز كربن را تشكيل مي دهد و اكسيژن و ئيدروژن (مقداري آب) آزاد مي گردد.

از اين تعبيرات اصطلاحي كه بگذريم، به عبارت بسيار ساده، اين نور و حرارت مطبوعي كه در زمستان درون كلبه آن روستایي يا كرسي زغال سوز اين شهرنشين را گرم و روشن مي سازد، همان نور و حرارت آفتاب است كه در ضمن چند سال يا دهها سال در چوب اين درختان ذخيره شده است و آنچه درخت در طول يك عمر تدريجاً از آفتاب گرفته، اكنون بيكم و كاست پس مي دهد!

اينكه مي گويند همه انرژيها در كرة زمين به انرژي آفتاب باز مي گردد، يكي از چهره هايش همين است. اينجاست كه به رستاخيز انرژيها مي رسيم و مي بينيم نور و حرارتي كه در اين فضا پراكنده مي شود و برگ درختان و چوبهاي آنها را نوازش و پرورش مي دهد، هرگز نابود نشده است، بلكه تغيير چهره داده و دور از چشم ما انسانها در درون ذرات چوب و شاخه و برگ درختان پنهان شده است و هنگامي كه يك شعله آتش به چوب خشكيده مي رسد، رستاخيز آنها شروع مي شود و تمام آنچه از انرژي آفتاب در درخت پنهان بود، در آن لحظه، حشر و نشورش ظاهر مي گردد بي آنكه حتي به اندازة روشنايي يك شمع در يك زمان كوتاه از آن كم شده باشد.

بدون شك، اين معني در زمان نزول آيه بر توده هاي مردم روشن نبود، ولي همان گونه كه گفتيم اين موضوع هيچ مشكلي ايجاد نمي كند؛ زيرا آيات قرآن؛ در سطوح مختلف و براي استعدادهاي متفاوت داراي معاني چند مرحله اي است. يك روز از اين آيه چيزي مي فهميدند و امروز ما چيز بيشتري مي فهميم و شايد آيندگان از اين هم فراتر روند و بيشتر درك كنند و در عين حال، همه اين معاني صحيح و كاملاً پذیرفتنی است و در معني آيه جمع است.

گاهي به ذهن مي رسد كه چرا قرآن در اين آيه تعبير به «شجر اخضر» (درخت سبز) كرده است؟ در حالي كه آتش افروختن با چوب تر بسيار مشكل است. چه خوب بود به جاي آن، الشجر اليابس (چوب خشك) مي فرمود تا با آنچه گفته شد، سازگار باشد. باید گفت، نكته جالب اينجاست كه تنها درختان سبزند كه مي توانند عمل كربنگيري و ذخيره نور آفتاب را انجام دهند. درختان خشك اگر صدها سال در معرض تابش آفتاب قرار گيرند، ذره اي به ذخيره انرژي حرارتي آنها افزوده نمي شود، بلکه تنها موقعي قادر بر اين كار مهم هستند كه سبز و زنده باشند؛ بنابراين فقط «شجر اخضر» است كه مي تواند آتش گيره (وقود) براي ما بسازد و گرما و نور را به شكل مرموزي در چوب سرد و مرطوب خود نگاه دارد، اما به محض اينكه خشكيد، عمل كربن گيري و ذخيره انرژي آفتاب تعطيل مي شود. با توجه به اين اصل تعبير فوق هم ترسيم زيبایي از چهره رستاخيز انرژيهاست و هم يك معجزه علمي جاويدان از قرآن مجيد. از اين گذشته، اگر به تفسيرهاي ديگر كه در بالا اشاره كرديم، باز گرديم تعبير «شجر اخضر» باز هم مناسب و زيباست؛ زيرا چوبهاي درختان سبز هنگامي كه با يكديگر اصطكاك قوي پيدا كنند، جرقه بيرون مي دهند؛ جرقه اي كه مي تواند مبدأ آتشافروزي شود و اينجاست كه به عظمت قدرت خدا پي مي بريم كه آتش را در دل آب و آب را در دل آتش حفظ كرده است (همان، 18/ 463ـ466).

از نظر علمي ثابت شده آتشي كه امروز به هنگام سوختن چوبها میبینیم، همان حرارتي است كه درختان طي ساليان دراز از آفتاب گرفته و در خود ذخيره كرده اند. ما فكر مي كنيم تابش پنجاه سال نور آفتاب بر بدنه درخت از ميان رفته، غافل از اينكه تمام آن حرارت در درخت ذخيره شده و به هنگامي كه جرقه آتش به چوبهاي خشك مي رسد و شروع به سوختن مي كند، آن حرارت و نور و انرژي را پس مي دهند؛ يعني در اينجا رستاخيز و معادي برپا مي شود و انرژيهای مرده از نو زنده مي شوند و جان مي گيرند و به ما مي گويند: خدايي كه رستاخيز ما را فراهم ساخت، قدرت دارد كه رستاخيز شما انسانها را نيز فراهم سازد! (همان، 23/ 258).

9ـ تشكيل تمام اجسام از اتم

قُلْ هُوَاللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصمَد؛ (اخلاص / 1ـ2) ؛ «بگو: خدا يكتاست، خداىِ همواره مقصود».

نکته علمي

براي «صمد» در روايات و كلمات مفسران و ارباب لغت معاني زيادي ذكر شده است.

ـ راغب در مفردات مي گويد: صمد به معني آقا و بزرگي است كه براي انجام كارها به سوي او مي روند و بعضي گفته اند: «صمد» به معني چيزي است كه تو خالي نيست، بلكه پر است.

در مقاييس اللغة آمده است كه «صمد» دو ريشه اصلي دارد: يكي به معني قصد است و ديگري به معني صلابت و استحكام و اينكه به خداوند متعال «صمد» گفته مي شود، به خاطر اين است كه بندگانش قصد درگاه او مي كنند و شايد به همين مناسبت است كه معاني متعدد زير نيز در كتب لغت براي صمد ذكر شده است. شخص بزرگي كه در منتهاي عظمت است، كسي كه مردم در حوایج خويش به سوي او مي روند، كسي كه برتر از او چيزي نيست و كسي كه دایم و باقي بعد از فناي خلق است.

و در حديثي مي خوانيم كه محمد بن حنفيه از امير مـؤمنان علي7 درباره «صمد» سؤال كرد حضرت (7) فرمود: تأويل صمد آن است كه او نه اسم است و نه جسم؛ نه مانند و نه شبيه دارد و نه صورت و نه تمثال؛ نه حد و حدود؛ نه محل و نه مكان؛ نه كيف و نه اين اينجا و نه آنجا؛ نه پر است و نه خالي؛ نه ايستاده است و نه نشسته؛ نه سكون دارد و نه حركت؛ نه ظلماني است نه نوراني؛ نه روحاني است و نه نفساني و در عين حال هيچ محلي از او خالي نيست و هيچ مكاني گنجايش او را ندارد؛ نه رنگ دارد و نه بر قلب انساني خطور كرده و نه بو براي او موجود است. همه اينها از ذات پاكش منتفي است.

اين حديث به خوبي نشان مي دهد كه «صمد» مفهوم بسيار جامع و وسيعي دارد كه هر گونه صفات مخلوقات را از ساحت مقدسش نفي مي كند؛ چرا كه اسمهاي مشخص و محدود و همچنين جسميت، رنگ، بو، مكان، سكون، حركت، كيفيت، حد و حدود و مانند اينها، همه از صفات ممكنات و مخلوقات است، بلكه غالباً اوصاف جهان ماده است و مي دانيم خداوند از همه اينها برتر و بالاتر است.

در اكتشافات اخير آمده است كه تمام اشيای جهان ماده، از ذرات بسيار كوچكي به نام اتم تشكيل يافته و اتم خود نيز مركب از دو قسمت عمده است؛ هسته مركزي و الكترونهايي كه به دور آن در گردش است و عجیب اينكه در ميان آن هسته و الكترونها فاصله زيادي وجود دارد (البته زياد در مقايسه با حجم اتم) به طوري كه اگر اين فاصله برداشته شود، اجسام به قدري كوچك مي شوند كه براي ما حيرت آور است. مثلاً اگر فاصله هاي اتمي ذرات وجود يك انسان را بردارند و او را كاملاً فشرده كنند، ممكن است به صورت ذره اي درآيد كه ديدنش با چشم مشكل باشد، ولي با اين حال، تمام وزن بدن يك انسان را داراست؛ مثلاً همين ذره ناچيز 60 كيلو وزن دارد.

بعضي با استفاده از اين اكتشاف علمي و با توجه به اينكه يكي از معاني «صمد» وجودي است كه تو خالي و اجوف نيست، چنين نتيجه گرفته اند كه قرآن مي خواهد با اين تعبير هرگونه جسمانيتي را از خدا نفي كند؛ چرا كه تمام اجسام از اتم تشكيل يافته اند و اتم تو خالي است و به اين ترتيب، آيه مي تواند يكي از معجزات علمي قرآن باشد. ولي نبايد فراموش كرد كه «صمد» در اصل لغت به معني شخص بزرگي است كه همه نيازمندان به سوي او مي روند و از هر نظر پر و كامل است و ظاهراً بقيه معاني و تفسيرهاي ديگري كه براي آن ذكر شده، به همين ريشه باز مي گردد (همان، 27/ 440).

بررسي

همان گونه كه گذشت، اعجاز علمي در يك آيه قرآن متوقف بر آن است كه دلالت آيه بر مطلب علمي قطعي، روشن و صريح باشد؛ بنابراين، اگر معناي آيه تحمل وجوه مختلف را داشته باشد، ادعاي اعجاز نميتوان کرد مگر آنكه قرينة روشني بر آن معنا وجود داشته باشد. در آية مذكور، كلمة «صمد» معاني متعددي مثل جسم تو خالي، سید، قصد و ... دارد. پس ممكن است گفته شود با توجه به قرایني چون آيات قبل و بعد كه موضوع آنها صرفاً توحيد است، اشاره به اتمهاي توخالي مادي را از ارتكاز ذهني مخاطبان حتي پس از كشف اتم دور ميکند.

10ـ زندگي اجتماعي زنبور عسل

وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ ثُمَّ كُلِي مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً يَخْرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ شِفَاء لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لِّقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَuf028 (نحل/ 68ـ69)؛ «و پروردگارت به زنبور عسل وحى (= الهام غريزى) نمود كه «از بخشى از كوه ها و از درختان و از آنچه داربست مى كنند، خانه هايى برگزين * سپس از همه محصولات بخور و راه هاى پروردگارت را فروتنانه بپيما.» از شكم هايشان نوشيدنى (= عسل) بيرون مى آيد كه رنگ هايش متفاوت است [و] در آن براى مردم درمانى است؛ قطعاً، در آن [ها] نشانه اى است براى گروهى كه تفكّر مى كنند».

نکته علمي

در اينجا قرآن پیرامون نعمتهاي مختلف الهي و بيان اسرار آفرينش، از زنبورعسل (نحل) و سپس خود عسل سخن به ميان مي آورد، اما در شكل يك مأموريت الهي و الهام مرموز كه نام وحي بر آن گذارده شده است.

كلمه «وحي» در اصل چنان كه راغب در مفردات مي گويد، به معني اشاره سريع است، سپس به معني القا كردن مخفيانه سخني آمده است، ولي در قرآن مجيد «وحي» در معاني مختلفي به كار رفته كه همه به همان معني اصلي بازگشت مي كند. از آن جمله «وحي» به معني الهام است؛ خواه الهام خودآگاه باشد (در مورد انسانها) مانند: uf029وَأَوْحَيْنَا إِلَى أُمِّ مُوسَى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّuf028 (قصص/ 7) و خواه به صورت ناآگاه و الهام غريزي باشد؛ چنان كه در مورد زنبور عسل در آيات فوق خوانديم؛ زيرا مسلم است وحي در اينجا همان فرمان غريزه و انگيزه هاي ناخودآگاهي است كه خداوند در جانداران مختلف آفريده است. در اينجا اين سؤال پيش مي آيد كه غرایز و يا الهام غريزي منحصر به زنبوران عسل نيست و در همه حيوانات وجود دارد، چرا در اينجا تنها اين تعبير آمده است؟

با توجه به يك نكته پاسخ اين سؤال روشن مي شود و آن اينكه امروزه كه زندگي زنبوران عسل دقيقاً از طرف دانشمندان مورد بررسي عميق قرار گرفته، ثابت شده است كه اين حشره شگفت انگيز آن چنان تمدن و زندگي اجتماعي شگفت انگيزي دارد كه از جهات زيادي بر تمدن انسان و زندگي اجتماعي او پيشي گرفته است .البته كمي از زندگي شگرفش در گذشته روشن بوده، ولي هرگز مثل امروز ابعاد مختلف آن، كه هر يك از ديگري عجيبتر است، شناخته نشده بود. قرآن به طرز اعجازآميزي با كلمه وحي به اين موضوع اشاره كرده است تا اين واقعيت را روشن سازد كه زندگي زنبوران عسل را هرگز نبايد با انعام و چهار پايان و مانند آنها مقايسه كرد و شايد همين انگيزه اي شود كه به درون جهان اسرارآميز اين حشره عجيب گام بگذاريم و به عظمت و قدرت آفريدگارش آشنا شويم (همان، 11/ 296).

11ـ آفرينش انسان از علق

خَلَقَ الْإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ؛ (علق/ 2)؛ «انسان را از خون بسته ى آويزان آفريد».

نکته علمي

«علق» در اصل به معني چسبيدن به چيزي است و لذا به خون بسته و همچنين به زالو كه براي مكيدن خون به بدن مي چسبد، «علق» گفته اند. از آنجا كه نطفه بعد از گذراندن دوران نخستين در عالم جنين، به شكل قطعه خون بسته چسبنده اي در مي آيد كه در ظاهر بسيار كم ارزش است، قرآن مبدأ آفرينش انسان را همين موجود ناچيز مي شمرد تا قدرتنمایي عظيم پروردگار روشن شود كه از موجودي چنان بيارزش، مخلوقي چنين پر ارزش آفريده است.

بعضي نيز گفته اند: منظور از علق در اينجا گل آدم است كه آن هم حالت چسبندگي داشت. بديهي است خدایي كه اين مخلوق عجيب را از آن قطعه گل چسبنده به وجود آورد، شايسته هر گونه ستايش است. گاه علق را به معني موجود صاحب علاقه دانسته اند كه اشاره اي است به روح اجتماعي انسان و عُلقه انسانها به همديگر كه در حقيقت، پايه اصلي تكامل بشر و پيشرفت تمدنها را تشكيل مي دهد.

بعضي نيز علق را اشاره به نطفه نر (اسپرم) مي دانند كه شباهت زيادي به زالو دارد. اين موجود ذره بيني در آب نطفه شناور است و در رحم به سوي نطفه زن پيش مي رود و به آن مي چسبد و از تركيب آن دو، نطفه كامل انسان به وجود مي آيد. درست است كه در آن زمان اين گونه مسائل هنوز شناخته نشده بود، ولي قرآن مجيد از طريق اعجاز علمي پرده از روي آن برداشته است. از ميان اين تفسيرهاي چهارگانه، تفسير اول روشنتر به نظر مي رسد؛ هر چند جمع ميان چهار تفسير نيز بي مانع است (همان، 27/156).

بررسي

نکته اول ـ تفسير علق به معناي موجود صاحب علاقه که اشارهاي است به روح اجتماعي انس

برچسب: نویسنده: امیر نیکنام تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 16:39

صفحه بندی